تبليغاتX
وبلاگی برای اسطوره ی بالیوود
آمیتا.خبر خاطرات
 

سلام به همه شما دوستای گلم که با نظرات قشنگتون همیشه به من روحیه میدین.حالتون چطوره؟

این دفعه هم قراره من آپ کنم اما دفعه بعد با شیوا هر دو با هم میایم.

این عکس هم برای ستاره جون و آقا علی اصغر و همه دوستانی که خواسته بودن عکسای جدید از آمیت بزارم

خوب یه راست میرم سراغ مهم ترین خبر این چند روز :

جریان از این قراره که آمیت جی جایزه ملی رو به خاطر بازی قشنگش تو فیلم بلک نصیب خودش کرد.این دومین جایزه ملی آمیتاست و اولین جایزه هم به خاطر فیلم آگنی پت بهش داده شد. آمیتا بعد از گرفتن جایزه گفته که از یک طرف به خاطر بردن این جایزه خوشحالم و از طرف دیگه ناراحت چون به نظر من رانی هم باید به خاطر اجرای فوق العاده ای که تو بلک داشت این جایزه رو میبرد.

 

خوب من باید یه توضیح کوچولو در مورد خبری که تو پست قبلی در مورد تولد امیت نوشتم بدم.همون جوری که میدونید و من تو بیوگرافی امیت نوشتم تولد آمیت جی ۱۱ اکتبره که میشه ۱۹ مهر اما من برای ۲ اگوست تولد امیت جی رو تبریک گفتم. این موضوع رو شیوا به من گوشزد کرد منم تصمیم گرفتم یه کم در این مورد توضیح بدم باید بگم که من اشتباه نکردم و اگه دقت کنین میبینین که نوشتم تولد دوباره آمیت جی رو بهتون تبریک میگم.حالا میگم که چرا تولد دوباره و بعدش هم خاطرات آمیتا رو در این مورد مینویسم:

روز ۲۶ جولای سال ۱۹۸۲ سر فیلمبرداری فیلم کولی در بنگلورتو یه صحنه دعوا آمیت و پونیت ایسار باید با هم دعوا می کردن بعد از کلی تمرین اونا برای فیلمبرداری و اجرای اصلی آماده میشن اما موقع فیلمبرداری پونیت اشتباه میکنه و جو گیر میشه و ضربه رو خیلی محکم میزنه آمیتا هم از روی میز میفته و در همین حین به لبه تیز میز برخورد میکنه.بعد از اینکه میفته به بقیه میگه فکر کنم زخمی شدم اما بعد از چند دقیقه که حالش بهتر میشه پا میشه و ادامه صحنه رو میگیرن .موقع غروب آمیت احساس میکنه که حالش خیلی خوب نیست برای همین هم میره دکتر اما دکتره میگه که هیچی نیست و فقط یه گرفتگی ماهیچه است که با استراحت خوب میشه آمیت هم برمیگرده اما حالش به جای بهتر شدن بدتر و بدتر میشه و تو این مدت هم هیچ کدوم از بازیگرا و عوامل فیلم چیزی نمی دونستن تا اینکه فردا صبح که میبینن آمیتا برای فیلمبرداری نیومده یه کم نگران میشن (خسته نباشن) و وقتی میرن سراغ آمیت میبینن که حالش خیلی بده برای همین هم به یه دکتر خبر میدن و جایا و آجیتا رو هم خبر میکنن جایا هم فوری به دکتر خانوادگیشون تلفن میزنه و بهش میگه که باید خیلی سریع بیاد پیش اونا دکتره هم که فکر نمی کرده موضوع خیلی حاد باشه با یه کیف کوچیک میره پیش اونا و می فهمه که باید برن بنگلور.جایا .اجیتا. رامولا(همسر آجیتا و دوست صمیمی آمیت)شویتا و آبیشک و این آقای دکتر میرن بنگلور.وقتی به اونجا میرسن چندتا دکتر دیگه هم اومده بودن و حال آمیتا هم همون جوری بد بود و لحظه به لحظه بدتر هم میشد و اونقدر حالش بد بوده که دکترا منتقل کردنش به بیمارستان رو هم صلاح نمی دونستن اما آجیتا و بقیه اعضای خانواده در عرض یه مدت کوتاه تمام وسایلی رو که اونا لازم داشتن تهیه میکنن.تا اینکه فردای اون روز با هر سختی که هست آمیت رو میبرن بیمارستان و بعد از کلی عکس و آزمایش میفهمن که تشخیص اون دکتره بنگلوری اشتباه بوده(حیف که گناه داره و آمیتا هم بخشیدش اگه نه میگفتم الهی خدا ازت نگذره )و این خونریزی داخلی بوده که باعث اون دردا شده نه گرفتگی ماهیچه برای همین خیلی سریع آمیتا رو برای عمل آماده میکنن.و عملی که باید حداکثر بعد از ۶ یا ۷ ساعت انجام میشده بعد از ۷۲ ساعت انجام میشه(دیگه واقعا خسته نباشن ).خلاصه این عمل انجام میشه اما آمیت طفلی که دیگه خونی براش نمونده بوده میره تو کما.فکرشو بکنین بعد از عمل دکترا مجبور شده بودن بهش ۱۷ واحد خون بدن یعنی از ۵ لیتر خون یه چیزی کمتر از ۷۵۰ میلی لیتر خون برای آمیتا مونده بوده.تازه به خاطر آسیب دیدن یه سری از سلول های روده و معده کلی آنزیم هم وارد بدنش شده بوده که سلولهای سالم رو از بین میبرده. و حتی دکتر ها مجبور شده بودن که نای آمیت رو هم عمل کنن و برای همین هم یه اجازه کتبی از جایا میگیرن آخه ممکن بوده که به خاطر این عمل صدای آمیتا عوض شه خلاصه آمیتا میره تو کما و جایا هم هر روز برای دعا پیاده میرفته معبد.تا اینکه روز ۲ اگوست وقتی جایا از معبد برمیگرده و میاد بیمارستان می فهمه که آمیتا چند دقیقه است که نفس نمیکشه و مرده و تو این مدت هم دکترا تمام سعیشون رو کردن ولی بازم هیچ اتفاقی نیفتاده.جایا سریع خودش به icu میرسونه و با وحشت به دکترا نگاه میکنه.دکترا بدون توجه به اون داشتن تمامه یعسشون رو برای برگردوندن امیت می کردن اما بعد از ۱۱ دقیقه از مرگ آمیتا دیگه اونا هم خسته میشن و میگن که دیگه کاری نمیشه کرد و داشتن میرفتن که یه دفعه جایا فریاد میزنه :ولش نکنین اون حرکت کرد .من دیدم که انگشت پاش رو حرکت داد تو رو خدا بیشتر سعی کنین . دکترا هم برمیگردن و میبینن که انگشت پای آمیت خیلی آروم حرکت میکنه برای همین خیلی سریع دوباره دست به کار میشن و اینجوری میشه که آمیتا بعد از ۱۱ دقیقه برمی گرده.و این طوری بود که آمیتا به همه طرفداراش ثابت کرد اون واقعا همون قهرمانیه که اونا اعتقاد دارن اون شخصیت قدرتمند فیلم ها که همیشه با بدی ها می جنگیدو از خطراتی که براش پیش میومد جون سالم به در میبرد یه قهرمان واقعیه.این دفعه اون نیروی شیطانی چیزی نبود جز مرگ و این تصویر خیلی بزرگتر از چیزی بود که آمیتا یا هر موجو فانی شونده دیگه ای بتونه باهاش کنار بیاد.اما مردی که پشت این تصویر بود ترسیده بود خیلی ترسیده بود.از ضعف هاش اون دیگه به آینده خودش هم مطمئن نبود و حتی از تصویر بزرگ و با شکوهی که مردم ازش ساخته بودن هم می ترسید.

فرودگاهی قدیمی.وپی. گجرات .فیلم پوکار:

یک هلیکوپتر به آرامی روی باند حرکت میکنه وتوی هلیکوپتر به همراه خلبان یه بازیگره تازه وارد هم هست که نقش یه افسر پلیس رو داره.امیتا داره در کنار هلیکوپتر میدوه و درست بعد از این که هلیکوپتر بلند شد اون باید به جلو بچرخه و خودش رو از هلیکوپتر آویزون کنه .صحنه یختیه و طبق معمول این کار رو باید یه بدلکار انجام بده اما آمیتا بدل نداره و بعد از یکی دو بار تمرین کرد صحنه فیلمبرداری میشه.اون خسته به نظر میاد اما ادامه میده...

"انجام دادن این صحنه سخت برای من مثل یه پیروزیه شخصیه .وقتی این جور صحنه ها رو بازی میکنم از اینکه هنوز هم بعد از اون حادثه میتونم اونا رو انجام بدم سورپرایز میشم.شاید به خاطر اینه که من نمیتونم اون لحظه ویژه تو بیمارستان رو فراموش کنم" کمی مکث می کنه و بعد میگه:"اون روزی که من تونستم بعد از ۲ ماه برای اولین بار بایستم"

"دکترا گفتن که اگه من بخوام دوباره راه برم این کار رو فقط با کمک عصا می تونم  انجام بدم. اما جایا اصلا احساساتش رو نشون نمی داد اون جسورانه مقابل من ایستاده بود و تمام سعی خودش رو می کرد تا من رو تشویق کنه.اما من مثل بچه ها گریه میکردم.من یادم نمیاد که هیچ وقت اونقدر گریه کرده باشم.چه اتفاقی برای من افتاده؟چه اتفاقی برای اون مردی که همه اون قهرمان اکشن میدونن افتاده؟اون مرد کجا رفته؟این سوالا شب و روز سراغم میومد و من نمیتونستم به چیزی فکرکنم به جز اینکه یه روز بتونم روی دو تا پای خودم وایستم " 

"icu مثل یه دنیای دیگه است.بین بیمار ها یه آشپز بود و یه تاجر ما همه میل یه خانواده بزرگ بودیم که با یه دشمن مشترک مبارزه میکردیم"مرگ". من یه روز یه مریض رو دیدم که تختش پهلوی تخت من بود اما چند روز بعد اون دیگه اونجا نبود اما هیچ کدوم از ما حتی در این مورد بحث هم نمی کردیم.

صدایی که من اون رو شریک و مثل صدای مرگ میدونم صدای چرخ دستیه.چرخ ها خیلی تند می چرخه و بعد صدای قدم های شتابزده میاد و به هم خوردن وسایل فلزی و بعد یک سکوت مرگبارحتی همین الان هم شنیدن صدای چرخ دستی من رو مضطرب میکنه و میترسونه.

خب تو icu فرد اینقدر تنها و منزویه که وقتی هرکس از دنیای بیرون وارد میشه بهت احساس اطمینان دست میده. از اونجاییکه کسی اجازه نداشت به دیدن من بیاد من منتظر پرستاری میموندم که برای تعویض پانسمان میومد.رسیدن اون یعنی شروع یه درد وحشتناکه جسمی اما با این وجود بازم من انتظار رسیدنش رو میکشیدم.گاهی اوقات یه زمانی میاد که درد دیگه درد نیست.همون طوری که یه نفر اکسیژن رو تنفس میکنه...من درد رو تنفس میکردم."(الهیییییییییییییییییییییییی!طفلی چقدر درد کشیده)

خب دیگه بقیه اش رو تو آپ بعدی مینویسم.فعلا چندتا عکس از آمیتا موقع مرخص شدنش از بیمارستان ببینین.(ببینین طفلی چقدر لاغر شده بوده) راستی یه چیز جالب مدل موهای آمیت رو می بینین چقدر بده.وقتی که آمیت می بینه که آرایشگری که اومده بوده بیمارستان موهاش رو کوتاه کنه این بلا رو سر موهاش آِورده یه کم ناراحت میشه آرایشگره هم که مسلمون بوده برای این که این کارشو یه جوری درست کنه و از دل آمیت در بیاره یه تیکه پارچه متبرک به آمیت هدیه میده البته به نظر من بیشتر شبیه کفن بود تا یه پارچه معمولی. دفعه دیگه عکسش رو براتون میزارم.  

                    

خب اینم عکسای خانوادگی آمیت که فکر کنم طرفدارای زیادی پیدا کرده.البته این دفعه بنا به درخواست شما عکسای جدیدترش رو یه کم بیشتر کردم که امیدوارم خوشتون بیاد:

آمیتا.جایا .آبیشک.شویتا و شوهرش نیکل (خوشم میاد گونه های آبیشک و به خصوص شویتا به آمیتا رفته )

آمیتا و پدر و مادرش.آبیشک.رامولا و اون دختره هم شاید شویتا باشه اما به نظر من به سنش میخوره که بچه آجیتا باشه ( من عاشق تیپ آمیتا تو این عکسم  واقعا محشره.)

به این میگن رابطه دوستانه بین پدر و پسر

اینجا هم  تازه داشتن میرفتن تو فاز رمانتیک که این بچه ها باز مزاحم شدنشایدم اول بچه ها رو دک کردن بعد دوتایی باهم رفتن قدم زدن(راستی به نظر شما این درخته چی داره که اینجوری با جایا دوتایی افتادن به جونش)

اینم آخریش(میگم خودمونیم ها این جایا هم یه کم به خودش برسه ناز میشه هر چند در هر حال آمیت یه سر و گردن ازش بالاترهمگه نه؟)

خب چه طور بود؟خوشتون اومد؟

من دیگه باید برم.منتظر نظرات قشنگتون هستم

فعلاباییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

نوشته شده توسط شیوا-سحر در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 2:26 | لینک ثابت |