
سلام به همگی!
خسته نباشید. من شیوام. می دونم که می دونید هر دو آپ اول این وبلاگ رو سحر کرده. اما این بار قرار بر این شد که من آپ کنم.
اول بگم که خیلی خوشحالک که با این وبلاگم هم با شمام. خیلی ها از شما منو از وبلاگ قبلی ام می شناسید،منم همینطور. اما خوشبختانه با خیلی هاتون هم جدیدا" آشنا شدم. چند روز پیش یکی از دوستان به من گفت نگذارم که تو این وبلاگ باز سر دو اسطوره ی بزرگ بالیوود یعنی شاهرخ و آمیتا دعوا شه. چون می ترسید که طرفدارای امیتا کمتر باشند. هر چند خودش هم می دونست که اینطور نیست اما الان بیشتر وبلاگی ها خواهان نسل جدیدترند! اما من خیلی خوشحالم که می بینم که طرفداران امیت هم اینقدر مشتاق و پیگیرند. همه تون می دونین ه سحر امیت رو در حد کمال دوست داره. می دونین چند روز پیش از من پرسید اگه دعوا بشه سر امیت و شاهرخ من طرف کدومو می گیرم،من چی گفتم؟ گفتم نمی دونم. چون واقعا" نمی دونستم. هر دو شونو دوست دارم و قبولشون هم دارم.هم امیت رو که بعد از بیش از 30 سال بازیگری هنوز دست اولترین بازیگره و هم شاهرخ که مطمئنم دیگه کسی مثل اون نمیشه.
خب حالا بگید چرا من این همه حرف رو زدم و خودم و شما رو خسته کردم؟
من بدم نمی اومد که باز هم سر امیت و شاهرخ بحث بشه چون بحث رو در هر صورتی دوست دارم. اما سحر اینطور فکر نمی کنه و من هم به نظر سحر احترام می گذارم و اینم می دونم که این بحث ها بدون توهین انجام نمیشه! پس ازتون می خوام که اینکار رو نکنید و یا حداقل به طرف مقابل توهین نکنید. اینکه موقعی که امیت سوپراستار بود شاهرخ چه کار می کرد و حالا که شاهرخ سوپراستاره امیت در چه وضعیه؟ اصلا" موضوع مورد نظر ما نیست.
و اگه کسی از امیت خوشش نمیاد مجبور نیست به خاطر دوستی اش با من این زحمت رو به خودش بده و به این وبلاگ بیاد. من اینطوری راحت ترم تا اینکه به امیت توهین بشه. البته امیدوارم ناراحت نشین چون منظورم اصلا" بد نیست.
خب! بنا به درخواست بعضی از دوستان مثل نازی عزیز، من و سحر تصمیم گرفتیم نقد فیلم کنیم و این کار رو من به عهده گرفتم. البته می تونین امیدوار باشین که همیشه من این کار رو نکنم و گاهی هم سحر این کار رو انجام بده. البته ما قبل از نقد فیلم رو می نویسیم. چون خودتون که می دونین! فیلم های امیت گاهی خیلی کمیابند و ممکنه همه ی شما اونا رو ندیده باشین.
خب می رسیم به فیلم. بعضی از شما می دونین که من تو وبلاگ قبلیم هر وقت حرف از امیت می شد، اسم «آگنی پت» رو هم می آوردم. پس حالا موقعیتیه که این فیلم که از نظر من جزء بهترین و از نظر آبی بهترین فیلم آمیته، مورد نقد قرار بگیره.

آگنی پت:آمیتا باچان-متون چاکرواتی-نلام-مدهوی- دنی.(قسمت اول)
یه ده هست به نام«مالوا». بیشتر مردم ده بی سوادند. یک معلم توی این ده هست به نام«مستر. دینانات جوهان» که تمام سعی اش اینه که کاری کنه که ده ترقی کنه. اما ده از نظر موقعیت واسه قاچاقچی ها جای خیلی خوبیه. هیچ قانونی بر اون ده حکومت نمی کنه و از طرفی به بمبئی هم خیلی نزدیکه.
دینانات یک دختر و یک پسر داره. اون همیشه به پسرش میگه که راه درستی و راستی یک راه پر از آتیشه «آگنی پت».اون همیشه واسه پسرش شعر آگنی پت رو می خونه و پسرش(ویجی)قول میده که این شعر رو تا آخر عمرش فراموش نکنه.
یکی از مردهای ده یک آدم دائم الخمره که مستر دینانات کمکش می کنه که شراب رو ول کنه و به همین دلیل اون مرد برای همیشه پشتیبان دینانات میشه. همچنین دینانات کمک می کنه که به ده برق وارد بشه. تمام این پیشرفت ها واسه قاچاقچی ها خطرناکه و اونا دنبال راهی هستند که بتونند مستر دینانات رو از سر راه بردارندو برای رسیدن به این منظور از یه زن کاواره ای استفاده می کنند.
زنی به نام«جنرابای» توی ده هست که با این کاراش جوونای ده رو سرگرم می کنه. یه روز دینانات به اونجا میره و با جوونایی که اونجا هستند دعوا می کنه و بهشون میگه:این بود اون درسی که من بهتون داده بودم؟ من گفته بودم که خوشبختی رو زیر پای مادراتون پیدا کنید و شما زیر پای این.... خلاصه اونا رو بیرون می کنه و به جنرا میگهک تو تا حالا زندگی خیلی ها رو تباه کردی. با زندگی خیلی ها بازی کردی. حالا می خوای جوونا رو شکار خودت کنی؟ خجالت بکش.
زنه میگه: خجالت؟ چرا خجالت؟این اماکن رو مردها می سازن و با استفاده از مجبوری زنها اونا رو به.... تبدیل می کنند.اگه شما واقعا" مردین؛ دستتون رو بیارین جلو و دست این ... رو بگیرین و از این طوفان گناه بکشید بیرون و اگه واقعا" مردین، اون کتابهایی رو که به بقیه هم تعلیم دادین، بیارین اینجا و به من هم تعلیم بدین...
دینانات میاد خونه اما صدای اون زن مادام تو گوششه.این میشه که تصمیم می گیره که به اون تعلیم بده و از فردای اون روز شروع می کنه به تدریس. کم کم تو ده شایع میشه که بین اون دو تا چیزی هست و این همون بهانه ایه که قاچاقچی ها منتظرش بودند. بنابراین، اونا بنا به نقشه ی قبلی که با یه زن می کشند(این زن تو خونه ی جنرا بای کار می کنه)وقتی جنرا و دینانات دارن درس می خونن،تو چایی اونا داروی خواب آور می ریزن و بعد از اینکه بیهوش میشن، اون دو تا رو کنار هم...
بعد یکی از قاچاقچی ها میره دم خونه ی دینانات و به زنش میگه:دهاتی ها به شخصیت دینانات شک کردن. من به اونا گفتم که مستر دینانات جونشو میده اما کار بدی نمی کنه. الان مستر دینانات کجاست؟
بعد کم کم همه ی دهاتی ها باخبر میشن و میرن دم خونه ی جنرابای. مردم میان داخل و وقتی اونا رو در اون وضعیت می بینن،شروع می کنند به کتک زدن اونا.ویجی میاد پدرش رو نجات بده. پدرش فقط می تونه به ویجی بگه:«آگنی پت،آگنی پت،آگنی پت» و می میره. تنها کسی که با این خوناده است همون مردیه که به کمک دینانات شراب رو ترک کرده. اون به اونا کمک می کنه که از این ده برن. اون مرد تو قایق به ویجی میگه:«نگاه کن. به طرف اون ده نگاه کن و هیچوقت فراموش نکن که اونجا به دنیا اومدی.»
اما ویجی میگه:«نه!من این ده رو یه روز می دم به مادرم. ها! حتما" میدم.»
اینا میان ده و ویجی هر کاری می کنه تا خونواده اش بتونند زندگی کنند. واکس می زنه،شیشه ماشین می شوره و از این کارا...
یه شب توی یه پمپ بنزین یه مرد به مادر ویجی نظر بد داره. اما وقتی میجی میره کمک،چون بچه است کتک می خوره. واسه همین میره اداره پلیس و شکایت می کنه. اما رئیس پلیس قبلا" رشوه گرفته،محل نمیده و وقتی ویجی می فهمه اون رشوه گرفته، میره و اون پمپ بنزین رو آتیش میده.
این پمپ بنزین مال«کانجا» ست. یعنی همون کسی که به دستورش مستر دینانات کشته شده.
4تا خلاف کار هستند که با کانجا دشمند و هر کاری می کنند تا به اون صدمه بزنند و وقتی می بینند که یه پسربچه 12 ساله این کار رو کرده،تصمیم می گیرند که اونو بیارن پیش خودشون.اما یکی شون مخالفه میگه:«ببینید!فکر کنید. این بچه الان یه شعله ی کوچیک آتیشه. فرا اگه بزرگ شد و همه ی ما رو با هم سوزوند ما چیکار کنیم؟»اما بلاخره اونا ویجی رو وارد باند خودشون می کنند.
ویجی بزرگ میشه و هر چند وقت یک بار سر و کارش به اداره پلیس می افته. رئیس پلیس اونجا که پلیس خوبیه،دیگه به اومدن ویجی عادت کرده: نام؟
_ ویجی، ویجی دینانات جوهان،ده ام:مالوا،عمر 36سال و نه ماه،اسن پدرم: دینانات جوهان،اسم مادرم:سوهانسی دینانات جوهان،....

_تو هیچوقت درست نمیشی!
_ چرا درست بشم؟ این دنیا خیلی خراب شده! این دنیا خیلی خراب شده. برای زنده موندن توی این دنیا بد بودن خیلی ضروریه. کسی که خوب باشه میره اون بالا(یعنی می میره)
_ این نصیحت ها رو برو به اون جوونا بگو که تو رو فرشته می دونن. ستایشت می کنند.داداش صدات می کنند.ویجی جوهان! تو به طرف مرگ راه نمی ری! بله می دوی!چونکه اون رئیسات که براشون کار می کنی عادت به«نه» شنیدن ندارند و تو یاد گرفتی که بهشون«نه» بگی.
_ واسه ترقی کیردن تو این دنیا «نه» گفتن خیلی لازمه!
_اینجور ترقی خیلی خطرناکه!تو با اونا توی همه ی جرمهاشوم شریک بودی. فقط واسه قاچاق مشروب باهاشون نبودی. چون از مشروب بدت میاد. ببین ویجی! من می خوام کمکت کنم...
_نه،نه! من به کمک تو احتیاجی ندارم. توچی می خوای به من بگی؟که اونا روز مرگ منو تعیین کردن؟ اما من می دونم که اونا چه روزی رو تعیین کردن.
بعد یه دفترچه یادداشت از جیبش در می آره و میگه:«بیا ببین! امروز ساعت 6 با مرگ قرار ملاقات دارم!»

خب دیگه! خیلی شد. من خبر آماده نداشتم. اما حتما" تو آپ بعدی چند تا خبر خوب و مطلب جالب براتون می گذاریم.
آگنی پت رو من خیلی کامل نوشتم. نمی دونم اینطوری بهتره یا اینکه خلاصه،اما کامل بنویسم؟ هر طور ه دوست داشتید بگید تا منم همون طوری ادامه بدم.
خب دیگه تا آپ بعدی که چند روز دیگه است:الوداع!