تبليغاتX
وبلاگی برای اسطوره ی بالیوود

سلام به همه! خوبين؟

چي؟ چه عجب من اومدم؟! ميخواين گوسفندي شتري چيزي قربوني كنين؟ نه بابا راضي به زحمت نيستم! باور كنين خودمم ميدونم خيلي ديره! اره از آخرين اپم5 ماه ميگذره ولي تو اين مدت يا دانشگاه بودم يا وقتي برگشتم خونه نتونستم بلاگفا رو باز كنم! واسه همين هم به خيلي از دوستام نتونستم سر بزنم كه همين جا ازشون معذرت ميخوام! فكر ميكنم مشكل از كارت اشتراكم باشه!بايد عوضش كنم.

راستی اهنگ وبلاگ مال یه فیلم خیلی قدیمیه!خوشحال میشم نظرتون رو راجع بهش بدونم!

اين رو بدون شرح ببينيد! اما حتما نظرتون رو راجع بهش بگین!

و حالااااااااااااااااا!

در ضمن اقا مهدي ميدونم كه خيلي دير شده واسه ترجمه اون خبري كه خواسته بودين و من حسابي ازتون معذرت ميخوام! اما چون تو مرامم نيست كه يه نفر ازم چيزي بخواد و من بهش نه بگم الان ترجمه اون خبر رو هم ميزارم!(البته لازم به ذكره كه فكر كنم فيلمبرداري فيلم خيلي وقت پيش شروع شد و الان يا تموم شده يا ديگه در مراحل اخرشه! بازم ببخشيد واسه اين تاخير:)

"ابيشك و ايشواريا قرارداد بازي در فيلم اينده ي كارگردان مشهور ماني راتنام را براي بازي در نقش رام و سيتاي امروزي امضا كردند كه قراره برداشتي از رامايانا باشه. اين زوج قبلا در فيلم گورو در نقش زن و شوهر ديده شدن و زوجشون خيلي مورد تحسين قرار گرفت. با توجه به جادوي اين زوج ماني دوباره از اين زوج در پروژه اينده اش  استفاده ميكنه. فيلمبرداري  خيلي سريع و پس از اعلام تاريخ توسط اين زوج شروع ميشه ولي انتظار ميره كه خيلي زود شروع شه و اوايل سال ديگه اكران شه.ماني همچنين از بازيگر محبوب يعني گويندا براي بازي در نقش هانومان استفاده ميكنه. ساشي مدير برنامه گويندا هم اين موضوع رو تاييد كرده:" گويندا خيلي سريع قبول كرد و از اونجايي كه ماني راتنام يك كارگردان عاليه و در مورد رامايانا فيلم ميسازه حتي دوباره در مورد اين موضوع فكر نكرد و بلافاصله پذيرفت." نه تنها ماني راتنام بلكه راج كومار سانتوشي نيز اعلام كرده كه قصد ساختن رامايانا رو با اجي و كاجول داره. پس بزارين صبر كنيم و ببينيم كدام يك در نقش رام و سيتا موفق ترند: اجي و كاجول يا ايش و ابيشك!"

 

خوب حالا ميرم سراغ مسئله اي كه مدت هاست مي خوام بگم. نمي دونم چند نفر از شما به ارشيو وبلاگ سر زدين اما من قبلا يه بخش تو بلاگ داشتم در مورد خاطرات آميتا! كه تو اون بخش خاطرات خود اميت يا دوستاش رو مي نوشتم كه بعدها به دليل درخواست چندتا از دوستا حذفش كردم. اما چون واقعا خودم عاشق اون بخش بودم و خيلي هم واسه پيدا كردن و ترجمه كردن خاطرات آميت سختي كشيدم ميخوام يه بخشاييش رو دوباره تو اپ امروزم بزارم و اگه شما خوشتون اومد از اين به بعد دوباره اين بخش رو اضافه كنم! پس لطفا نظر يادتون نره!

البته قبلش یه توضیح کوچولو:

روز ۲۶ جولای سال ۱۹۸۲ سر فیلمبرداری فیلم کولی در بنگلورتو یه صحنه دعوا آمیت و پونیت ایسار باید با هم دعوا می کردن بعد از کلی تمرین اونا برای فیلمبرداری و اجرای اصلی آماده میشن اما موقع فیلمبرداری پونیت اشتباه میکنه و جو گیر میشه و ضربه رو خیلی محکم میزنه آمیتا هم از روی میز میفته و در همین حین به لبه تیز میز برخورد میکنه.بعد از اینکه میفته به بقیه میگه فکر کنم زخمی شدم اما بعد از چند دقیقه که حالش بهتر میشه پا میشه و ادامه صحنه رو میگیرن .موقع غروب آمیت احساس میکنه که حالش خیلی خوب نیست برای همین هم میره دکتر اما دکتره میگه که هیچی نیست و فقط یه گرفتگی ماهیچه است که با استراحت خوب میشه آمیت هم برمیگرده اما حالش به جای بهتر شدن بدتر و بدتر میشه و تو این مدت هم هیچ کدوم از بازیگرا و عوامل فیلم چیزی نمی دونستن تا اینکه فردا صبح که میبینن آمیتا برای فیلمبرداری نیومده یه کم نگران میشن (خسته نباشن) و وقتی میرن سراغ آمیت میبینن که حالش خیلی بده برای همین هم به یه دکتر خبر میدن و جایا و آجیتا رو هم خبر میکنن جایا هم فوری به دکتر خانوادگیشون تلفن میزنه و بهش میگه که باید خیلی سریع بیاد پیش اونا دکتره هم که فکر نمی کرده موضوع خیلی حاد باشه با یه کیف کوچیک میره پیش اونا و می فهمه که باید برن بنگلور.جایا .اجیتا. رامولا(همسر آجیتا و دوست صمیمی آمیت)شویتا و آبیشک و این آقای دکتر میرن بنگلور.وقتی به اونجا میرسن چندتا دکتر دیگه هم اومده بودن و حال آمیتا هم همون جوری بد بود و لحظه به لحظه بدتر هم میشد و اونقدر حالش بد بوده که دکترا منتقل کردنش به بیمارستان رو هم صلاح نمی دونستن اما آجیتا و بقیه اعضای خانواده در عرض یه مدت کوتاه تمام وسایلی رو که اونا لازم داشتن تهیه میکنن.تا اینکه فردای اون روز با هر سختی که هست آمیت رو میبرن بیمارستان و بعد از کلی عکس و آزمایش میفهمن که تشخیص اون دکتره بنگلوری اشتباه بوده(حیف که گناه داره و آمیتا هم بخشیدش اگه نه میگفتم الهی خدا ازت نگذره )و این خونریزی داخلی بوده که باعث اون دردا شده نه گرفتگی ماهیچه برای همین خیلی سریع آمیتا رو برای عمل آماده میکنن.و عملی که باید حداکثر بعد از ۶ یا ۷ ساعت انجام میشده بعد از ۷۲ ساعت انجام میشه(دیگه واقعا خسته نباشن ).خلاصه این عمل انجام میشه اما آمیت طفلی که دیگه خونی براش نمونده بوده میره تو کما.فکرشو بکنین بعد از عمل دکترا مجبور شده بودن بهش ۱۷ واحد خون بدن یعنی از ۵ لیتر خون یه چیزی کمتر از ۷۵۰ میلی لیتر خون برای آمیتا مونده بوده.تازه به خاطر آسیب دیدن یه سری از سلول های روده و معده کلی آنزیم هم وارد بدنش شده بوده که سلولهای سالم رو از بین میبرده. و حتی دکتر ها مجبور شده بودن که نای آمیت رو هم عمل کنن و برای همین هم یه اجازه کتبی از جایا میگیرن آخه ممکن بوده که به خاطر این عمل صدای آمیتا عوض شه خلاصه آمیتا میره تو کما و جایا هم هر روز برای دعا پیاده میرفته معبد.تا اینکه روز ۲ اگوست وقتی جایا از معبد برمیگرده و میاد بیمارستان می فهمه که آمیتا چند دقیقه است که نفس نمیکشه و مرده و تو این مدت هم دکترا تمام سعيشون رو کردن ولی بازم هیچ اتفاقی نیفتاده.جایا سریع خودش به icu میرسونه و با وحشت به دکترا نگاه میکنه.دکترا بدون توجه به اون داشتن تمامه یعسشون رو برای برگردوندن امیت می کردن اما بعد از ۱۱ دقیقه از مرگ آمیتا دیگه اونا هم خسته میشن و میگن که دیگه کاری نمیشه کرد و داشتن میرفتن که یه دفعه جایا فریاد میزنه :ولش نکنین اون حرکت کرد .من دیدم که انگشت پاش رو حرکت داد تو رو خدا بیشتر سعی کنین . دکترا هم برمیگردن و میبینن که انگشت پای آمیت خیلی آروم حرکت میکنه برای همین خیلی سریع دوباره دست به کار میشن و اینجوری میشه که آمیتا بعد از ۱۱ دقیقه برمی گرده.و این طوری بود که آمیتا به همه طرفداراش ثابت کرد اون واقعا همون قهرمانیه که اونا اعتقاد دارن اون شخصیت قدرتمند فیلم ها که همیشه با بدی ها می جنگیدو از خطراتی که براش پیش میومد جون سالم به در میبرد یه قهرمان واقعیه.این دفعه اون نیروی شیطانی چیزی نبود جز مرگ و این تصویر خیلی بزرگتر از چیزی بود که آمیتا یا هر موجود فانی شونده دیگه ای بتونه باهاش کنار بیاد.اما مردی که پشت این تصویر بود ترسیده بود خیلی ترسیده بود.از ضعف هاش اون دیگه به آینده خودش هم مطمئن نبود و حتی از تصویر بزرگ و با شکوهی که مردم ازش ساخته بودن هم می ترسید.

و حالا خاطره آمیت از اون روزا:

فرودگاهی قدیمی.وپی. گجرات .فیلم پوکار:

یک هلیکوپتر به آرامی روی باند حرکت میکنه وتوی هلیکوپتر به همراه خلبان یه بازیگره تازه وارد هم هست که نقش یه افسر پلیس رو داره.امیتا داره در کنار هلیکوپتر میدوه و درست بعد از این که هلیکوپتر بلند شد اون باید به جلو بچرخه و خودش رو از هلیکوپتر آویزون کنه .صحنه سختیه و طبق معمول این کار رو باید یه بدلکار انجام بده اما آمیتا بدل نداره و بعد از یکی دو بار تمرین کرد صحنه فیلمبرداری میشه.اون خسته به نظر میاد اما ادامه میده...

"انجام دادن این صحنه سخت برای من مثل یه پیروزیه شخصیه .وقتی این جور صحنه ها رو بازی میکنم از اینکه هنوز هم بعد از اون حادثه میتونم اونا رو انجام بدم سورپرایز میشم.شاید به خاطر اینه که من نمیتونم اون لحظه ویژه تو بیمارستان رو فراموش کنم" کمی مکث می کنه و بعد میگه:"اون روزی که من تونستم بعد از ۲ ماه برای اولین بار بایستم"

"دکترا گفتن که اگه من بخوام دوباره راه برم این کار رو فقط با کمک عصا می تونم  انجام بدم. اما جایا اصلا احساساتش رو نشون نمی داد اون جسورانه مقابل من ایستاده بود و تمام سعی خودش رو می کرد تا من رو تشویق کنه.اما من مثل بچه ها گریه میکردم.من یادم نمیاد که هیچ وقت اونقدر گریه کرده باشم.چه اتفاقی برای من افتاده؟چه اتفاقی برای اون مردی که همه اون قهرمان اکشن میدونن افتاده؟اون مرد کجا رفته؟این سوالا شب و روز سراغم میومد و من نمیتونستم به چیزی فکرکنم به جز اینکه یه روز بتونم روی دو تا پای خودم وایستم " 

"icu مثل یه دنیای دیگه است.بین بیمار ها یه آشپز بود و یه تاجر ما همه میل یه خانواده بزرگ بودیم که با یه دشمن مشترک مبارزه میکردیم"مرگ". من یه روز یه مریض رو دیدم که تختش پهلوی تخت من بود اما چند روز بعد اون دیگه اونجا نبود اما هیچ کدوم از ما حتی در این مورد بحث هم نمی کردیم.

صدایی که من اون رو شریک و مثل صدای مرگ میدونم صدای چرخ دستیه.چرخ ها خیلی تند می چرخه و بعد صدای قدم های شتابزده میاد و به هم خوردن وسایل فلزی و بعد یک سکوت مرگبار حتی همین الان هم شنیدن صدای چرخ دستی من رو مضطرب میکنه و میترسونه.

خب تو icu فرد اینقدر تنها و منزویه که وقتی هرکس از دنیای بیرون وارد میشه بهت احساس اطمینان دست میده. از اونجاییکه کسی اجازه نداشت به دیدن من بیاد من منتظر پرستاری میموندم که برای تعویض پانسمان میومد.رسیدن اون یعنی شروع یه درد وحشتناک جسمی اما با این وجود بازم من انتظار رسیدنش رو میکشیدم.گاهی اوقات یه زمانی میاد که درد دیگه درد نیست.همون طوری که یه نفر اکسیژن رو تنفس میکنه...من درد رو تنفس میکردم."(الهیییییییییییییییییییییییی!طفلی چقدر درد کشیده )

بعد از مرخص شدن از بیمارستان دکترا بهم گفتن که من فقط با عصا میتونم راه برم.... من به دهلی رفتم و تصمیم گرفتم که دوران نقاهتم رو اونجا تو یک مزرعه  بگذرونم. من با خودم تمام فیلمای قدیمی ام رو برداشته بودم و هر روز  اون ویدیو ها رو نگاه میکردم. صحنه های اکشن .اهنگام همه چیز رو و هر روز خیلی قبل از اینکه جایا و بچه ها از خواب بیدار شن به راننده میگفتم که من رو به دورترین قسمت مزرعه ببره. یه روز تصمیم گرفتم که اون جا یکی از صحنه ها رو دوباره بازی کنم برای همین هم نوار رو تو ضبط صوت گذاشتم و سعی کردم که همون حس و حالتی رو که باهاش این صحنه رو اجرا کردم بگیرم کاری که در ابتدا غیر ممکن بود چون من حتی نمی تونستم دستام رو حرکت بدم. برای همینم به خونه برگشتم در حالی که کاملا نا امید شده بودم.

بعد از یه مدت تصمیم گرفتم خودم وضعیتم رو بهتر کنم و تصمیم گرفتم از اول شروع کنم. تصمیم گرفتم هر چند قدمی که میتونم بدون کمک گرفتن از عصا بردارم و هر روز هم تعداد قدم ها رو زیادتر می کردم.موقع غروب هم روی صحبت کردن و تغییر حالتهای صدا تمرین میکردم. دیالوگهای فیلمهای دیوار و شعله و بقیه فیلم هام رو گوش میکردم و سعی میکردم تکرارشون کنم.میدونین این خیلی خنده دار بود که تو یه اتاق خالی داد بزنی:

"ruk jao.nahin tu bhu nke rak doonga"

دکترا به من گفته بودن که از اگوست ۸۳ میتونم کارم رو دوباره شروع کنم ولی من ژانویه ۸۳ سر کارم برگشتم و از همون جایی که کار رو ترک کرده بودم یعنی از همون صحنه فیلم کولی که ناتموم مونده بود شروع کردم. خیلی ها میگفتن من این کار رو به خاطر کسب شهرت و محبوبیت انجام  دادم و این حرف اونا خیلی من رو ناراحت میکرد چون درست نبود .این کار فقط برای یه پیروزی شخصی بود که اعتقاد من رو به زندگی برمیگردوند.

جایا هم ۲ اگوست یه دسته گل برام فرستاد با یه کارت که روش نوشته بود:

"happy birthday amitabh bachchan"

 

خوب اينم از اپ اين دفعه!

منتظر نظرات قشنگتون هستم!

فعلا باييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي!

نوشته شده توسط شیوا-سحر در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:50 | لینک ثابت |